وقتی این کلاه رو میزاشتی بابا بهت میگفت مختار و تو عصبانی می شدی از این اسم
برنامه امتحانی پیش پیش آمادگی زمانی که 4/5 بودی
هر صبح داشتی می رفتی مهد میگفتی ازم عکس بگیراین هم یه عکس از تو و باباجون
خاطرات سال 93 اسراء جون
اسرا نیایش دختر عمه شو خیلی دوست داره دیوونمون کرد دیگه بس که میگه نیایش بخریم. برا همه گریه میکنه گاهی وقتها واسه رقیه گریه میکنه میگه چرا خونمون نمیاد. اسماعیل که شب یه جا باشه از گریه خودشو میکشه حلیمه شون هم جایی برن شب باشن اون خیلی گریه میکنه. یادمه پارسال شلوار مهدی رو اپن ما بود اون داشت واسه حلیمه شون زمزمه میکرد یه دفعه شلوار مهدی رو دید جیغ و گریه داستان بود. جالب اینجاست وقتی حلیمه شون نیستن غصه تنهایی موسی رو هم میخوره . اون واسه حلیمه شون خیلی گریه میکرد من بردمش خونه اعظم به باباش میگفت برو پایین پیش عمو موسی. دخترم خیلی دل نازک - مهربان - دلتنگ هستی فدای تو بشم نمیدونم بزرگ بشی چطوری میشه الان که خیلییییییییییییی...
نویسنده :
عطیه ریاحی
11:13
اسرا جون 4 سال و اندی بودی که اینگونه کمدتو بهم ریختی
پاییز93 کوه های بندسر- عزیزم رضا سرت آب ریخت مریض هم شدی
تابستان 93 - روستای متکازین
تابستان 93 کنار خونمون
عیدی های اسراء جون
سال 90 : عمه حلیمه 2000 ت عمه شهناز 2000 عمه هاجر 2000 ت خاله مریم 4000 ت دایی مهدی 1000 ت عمهکلثوم 1000 ت عمو محرمعلی بابا 1000 ت دختر خاله سارا 1000 داییم قربان 1000 ت داییم علی 1000 داییم رضا 1000 ننه خورشید 1000 سید سکینه 1000 اعظم دوستم 1000 دایی عباس 4000 عمو ابراهیم 4000 عموم عیسی 2000 شوهر خاله جمال 10000 زینب همسایه 1000 بابابزرگ قدرت 5000 که دوباره از طرف اسرادادم 10000 بهش دادم. از عیدی امسالت دخترم برات گوشواره خریدم 43000 ت بقیه رو هم برات لباس گرفتم. آبجی نرگست هم رفت زیراب برات سرویس تل و سنجاق مویی قرمز خوشگل گرفت. سال 91 : مادرم5000 ت دایی عباس 5000 ت عمه حلیمه 7000 ت بی بی دختر شهربانو 1000 ت زن حاج...
نویسنده :
عطیه ریاحی
8:55










